می نویسم تا بماند آنچه که روزی از خاطر می رود

کمی بالا تر از بند یخچال

جان پناه شروین

پناهگاه شیرپلا از مسیر تیغه ها!

خودم!

مسیر و همنوردان محترم گروه

دوباره خودم در قله ی اس پی لت، البته گفتن این فرعیشه ولی من که توجه کردم ای فرعیه از اصلیه بلند تر بود!

مسیر برگشت

پناهگاه کلچال و مسیر برگشت از کلکچال

شرح:

برنامه تیغه های اس پی لت روز جمعه تو گروه برگزار شد که بنده هم حضوری به هم رسوندم! تقریبا ساعت 7:15 از میدون مجسمه شروع به حرکت کردیم و ساعت 8:30 شب جمشیدیه بودیم!

من فکر می کردم مث سری قبل فقط میریم یه مسیری رو رو تیغه ها و بعدش برمیگردیم دربند! زهی خیال باطل که از کلکچال برگشتیم. مساله سنگ نوردیش نبود، مساله ارتفاع و ترس از تیغه هام نبود، چون من قبلا تو یه برنامه این مسیر رو طی کرده بودم تا یک سوم، و چون یکی از بچه ها نتونست بیاد و جان پناه مونده بود، از دربند برگشتیم. اما این دفعه سرپرست عزمشو جزم کرده بود که همه برن رو تیغه ها. مساله جمشیدیه و کلکچاله که من زیاد دوسش ندارم! من فقط مسیر آلپ خودم رو دوست دارم. تو مسیر برگشت قله اس پی لت هم رفتیم! و نهایتا پناهگاه کلکچال و بعد هم جمشیدیه. یکی از علت هایی که ما دیر رسیدیم پایین زانو درد اینجانب بود! من اینهمه رو زانوم کار کردم که تو فرود درد نگیره، اما خب انگار فقط تا نصف مسیر فرود اثر داشت. هوا تاریک، وزیدن بادای وحشتناک و ترسای بیخود من از هر چیزی و جیغ در آخر برنامه!! ولی باورتون نمیشه اگه بگم چقد بهم خوش گذشت! هرچند تا دو سه روز از درد عضلات دست و پا می نالیدم! وای دلم برای سنگ نوردی هم تنگ شده :( حاضرم بازم اون ترس و هیجان روی تیغه ها و سنگ نوردی بدون تجهیزات رو تو ارتفاع تجربه کنم... دلم میخواد این دفعه از پناهگاه پلنگچال برم ایستگاه 5 و بعدش شیرپلا، و بعدشم دربند، و یا اینکه از ایستگاه 5 برم توچال و با تله کابین برگردم پایین، با اینکه اصلا توچالو به خاطر شیب زیادش دوست ندارم، اما ناچارم اعتراف کنم دلم براش تنگ شده :(

- راستی ساعت توی عکسا یه ساعت جلو، ساعت دوربینو تنظیم نکرده بودم!

- "اس پی لت": به سبک خودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت 23:22  توسط م.ک.م | 

امروز داشتم نقش مخاطب خاص دوستمو بازی میکردم! هر چی میگفت باید جوابشو میدادم.

یه نقش دعوایی و مشاجره ای!

اینجور معلومه که آقای محترم وقتی از بقیه ناراحته میاد سر دوست من خالی میکنه، و باید بهش یادآوری کرد که اینجا (بین اون دو تا) میدون جنگ نیست! منم به دوستم گفتم منطقی نیست چنین ازدواجی! آدم ناراحتی اعصاب میگیره! میدونید دوستم بهم چی گفت؟ گفت که میرسیم به این نکته که تو گفتی (یعنی من): "بله منطقی نیست مرضیه جان. این مشکل وجود داره. و شاید قابل تغییر هم نباشه. اما هر آدمی یه مشکلی داره. باید درکل ببینی یه آدم چقدر مشکل داره چقدر خوبی، ببین این مشکله! منم قبول دارم. اما اینکه چرا من چسبیدم به این، چون توی خیلی چیزهای دیگه از بقیه ی آدمهایی که من دیدم بهتره و اینکه آدم ناراحتی اعصاب بگیره یا نه، دست خودشه، یعله اگه با مایو بپری وسط برف استخون درد میگیری!!!اما نمیشه چون بیرون برف میاد از خونه درنیای بیرون!!!میشه لباس پشمی و پالتو پوشید و بیرون هم رفت. میدونی مرضیه، رابطه داشتن سخته، خیلی سخته. حتی رابطه ی دوتا دوست همجنس،هم سخته. دیگه چه برسه به جنس مخالف"

خب حرفاش درسته. من خیلی آدم سخت گیریم به نظرم :( شاید نتونستم آدما رو با ایرادهاشون بپذیرم. همیشه فکر کردم اگه قراره آدمی رو انتخاب کنم بگردم ایده آل ترینش رو پیدا کنم. همیشه کوچکترین رفتارای بقیه اذیتم کرده. البته نه همه. مواردی هم بوده که نادیده گرفتم کلا شخص رو. نمیدونم شاید نتونستم راجع به آدما صفات خوب و بدشون رو جدا کنم. شاید نخواستم دقت کنم بشناسمشون (نظرم کلی، مونث یا مذکر). همیشه وقتی دیدم نتونستم جمعی رو تحمل کنم، خودم رو ازون جمع جدا کردم...

پی نوشت:

دیالوگ های آخرین فیلمی که دیدم:The fault in our stars

آگوستوس:

- تو انقدر درگیر خودت بودن هستی که نمی دونی چقدر بی نظیر هستی

-I'm in love with you، شنیدی چی گفتم؟ عاشقتم و میدونم که عشق یه چیز بیهوده ست، و اینکه فراموش اجتناب ناپذیره و اینکه همه ما محکوم هستیم که یه روز همه مون به خاک بر می گردیم و میدونم که خورشید در آخر تنها زمینی که داریم رو می بلعه و من عاشق توام؛ شرمنده ...

آنه فرانک:

در چنین لحظاتی، هرگز نمی تونم به بدبختی و مشکلات فکر کنم، بلکه به زیبایی هایی که هنوز وجود دارد، فکر می کنم. و سعی کن شادی و خوشبختی را به زندگی ات بازگردانی. به زیبایی های اطراف نگاه کن و شاد باش!

زندگی با درد هم ممکنه!

پی نوشت دوم:

نمیدونم به این چیزایی که میخوام بگم شاید بخندین ولی بعضی وقتا میگم اگه من جای این جوجه فنچای 17، 18 ساله بودم چجوری بودم؟

ازین وبلاگایی که میان می نویسن: امروز آقاییم برام فلان چیو خرید، امروز با آقای همسر رفتیم فلان وسیله ی خونه مونو دیدیم!!! اینایی که کل دنیاشون این چیزاست. نمیخوام مسخره کنم میخوام بگم شاید ازون اول باید یه راه بدون دغدغه و راحت برای زندگی انتخاب میکردم!!! قبول میکردم همیشه لباسام بوی قرمه سبزی بده، تو خونه میشدم خانوم خونه ی حرف گوش کن که تمام فکر و ذکرش ضبط و ربط خونه زندگی و شوهرش بود و در پایان + بچه هاش!!! قناعت میکردم به یه زندگی روتین!!! میشد یعنی؟! من می تونستم آیا؟ در نهاد من هست همچین زندگی ای؟

"وای همسری چقد دوست دارم، قلبونت بلم فدات بشم پیشی من!!!! ایشششششششش تصورشم نمیتونم بکنم :))) این چه ادبیاتیه. خب درست صحبت کنید مالیات نداره به خدا!

+ نوشته شده در  جمعه 28 شهریور1393ساعت 17:31  توسط م.ک.م | 
کشف اول:

امروز داشتم پیاز رنده میکردم برای ماهی، به یه نتیجه ای از کار خودم رسیدم!

من هر سری که غذا درست میکنم حتما باید پیازش رو تازه تازه رنده کنم (اگه احتیاج به پیاز باشه) احساس میکنم کل مزه ی غذا به پیازشه! خب دیگه معلومه که پیازم اشک آدمو در میاره :) من با علم به این موضوع هر سری کلی اشک میریزم که غذا خوش طعم بشه! (هرچند ممکنه این باورم اشتباه باشه) اینو میگم چون مامانم پیاز رو آخر تابستان سرخ میکنه فریز میکنه، و همیشه پیاز آماده هست که مجبور نباشم این کارو انجام بدم!

حالا ته حرفم اینه که برای رسیدن به یه رضایت درونی سختی میدم به خودم! به گمونم بشه اینجوری سختی هایی رو که خدا بهمون میده رو توجیه کنیم!

بحث اول:

چند روز پیش در مورد یه موضوع واحد از دو نفر نظر خواستم، در برابر این موضوع واحد دو تا نظر متفاوت داشتم. به این نتیجه رسیدم که هر کدوم از این دو نفر فقط برداشتای خودشون رو میگن و حتما لزومی وجود نداره که حرف جفتشون درست باشه! پس سعی باید کرد که در بیشتر موارد به نظراتی که دیگران با قضاوت های خودشون به آدم میگن اعتنا نکرد! البته نه همیشه.

سر منشا این بحث این بود که یکی اول منو خیلی تحویل میگرفت، یهو دیگه غیب شد! من متوجه دلیل این تغییر رفتار نشدم و فکر میکردم مقصرم! میخواستم بدونم چرا من مقصرم! خواستم اشتباهمو بپرسم اگه ایرادی در رفتار من هست اصلاحش کنم!

یکی از دوستام گفت که تو از دیگران بیش از حد توقع داری! درسته که این حرف میتونه در مورد من درست باشه، اما بعضی وقتا آدما خودشون این توقع رو برای من به وجود میارن. هرچند باید سعی کنم انتظاراتمو از دیگران پایین بیارم، اما بعضی اوقاتم هست آدما واقعا برای شخص مقابلشون ارزشی قائل نیستن. درسته که آدم با رفتارش به دیگران میگه که چطور باهاش رفتار کنن، اما من فکر نمیکنم توقع اینکه جواب احوال پرسیت بدون جواب نمونه، توقع زیادی باشه!!

البته باید از دست خودمم شاکی باشم، یه جوری رفتار میکنم شاید بقیه منو اصلا نمیبینن!

میشه یکی به من بگه من باید چیکار کنم؟ من خیلی حساسم از دیگران توقع زیادی دارم؟ یا رفتار دیگران درسته؟ هر موقع خواستن میتونن تحویلت بگیرن، هر موقع نخواستن میتونن تحویل نگیرن؟ وقتی یکی دوباره کارش می افته و سلام علیک می کنه من باید همون آدم سابق باشم و بگم مرسی که اومدی از من کار بکشی؟؟؟

 پی نوشت:

یه دختری مثل من هیشکی ندیده  خوش به حالتون که منو به عناوین مختلف تو زندگیهاتون دارین  برین خداروشکر کنید، دیگه نعمت از این بالاتر؟ بهتون حسودیم شد اصلا

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 20:17  توسط م.ک.م | 

زمستون 92 بنده یه دفترچه ازین مغازه های انقلاب خریدم که توش خاطرات روزانه م رو بنویسم البته به زبان انگلیسی. یکی دو صفحه نوشتم تا اینکه موند تا همین چند وقت پیش که دوباره شروع کردم.

امروز میخوام روزانه های این چند روزم رو بنویسم. البته به فارسی.

در واقع بیشتر شرح حال نویسی :)

تمرینای دوچرخه سواریم خوب پیش میره :) اما باید بگم شنا افتضاحه :)) هر کاری میکنم نمیتونم تو آب شناور بشم. اصلا کنترل بدن تو آب سخته به نظرم. هرچند کار نشد نداره اما خب بازم سخته انگار. امروز داشتم میگفتم تو هرچی استعداد دارم تو شنا ندارم که یه خانوم تقریبا میانسال گفت: اتفاقا اینایی که اینجوری میگن بیشتر و بهتر یاد میگیرن و من مطمئنم تو میتونی. از انرژی دادن و حرفای مثبتش ذوق کردم. بگذریم که من هنوز اندرخم فوت کردن توی آبم :) یه دوست کلاس پنجم یا هفتم هم پیدا کردم به اسم آرمیتا داره بهم کمک میکنه :) امروز تو کرال پشت کلی کمک کرد. البته ایشون قبلا کلاس رفته الان میاد که حرفه ای تر بشه.

من خوره ی یادگیری دارم، نمیدونم چرا!

مثلا زده به سرم برم نقاشی یاد بگیرم!! به دوستم میگم که به نظرت تمرکزمو میبره بالا، میگه آره. میگم میخوام یه خورده آروم شم، مثل تو بشم، البته تو خیلی ازونور افتادی، میخوام هیجانم میزانش کم بشه، میگه بدجنس!!! امروزم رفتم کلاس فرانسه پرسیدم! آخه بشر تو وقت نداری سرتو بخارونی این کلاسا چیه هی میاد تو سرت! حالا بماند که کلی ام کلاس مربوط به رشته م هست باید برم! آزمون نظام مهندسی هم از یه طرف دیگه مساله ایه واسه خودش! پایان نامه هم که هست و ...

خلاصه من حال میکنم اینقد سر خودمو شلوغ میکنم! بعد میشینم وسط هی میزنم تو سر خودم زار میزنم! خودآزاری تو خون این جانب نقش برجسته ای داره!

امروز نشستم با خودم فکر کردم برای زمانایی که به خودم میگم من اون موقع چیکار میکردم که کارام مونده، و همه ش خودمو مقصر میشمارم، همه ی کارایی که انجام میدم در طی روز یه جا یاد داشت کنم با تاریخ، موقع حساب کشی مچاله نشم اینقد! والا هی منِ درون، منو دعوا میکنه! میگه تو تنبلی، هیچی نمیشی، مقاله ت از پارسال همینجوری مونده، پایان نامه رو هوا، کار نداری، کلا دعوا میکنه دیگه!

یه نکته ی جالبی داره این شخصیت من! فکر کنید چقد این افراد مسن و یا افراد میانسال منو دوس دارن! البته ریا نشه :) انقد تحویلم میگیرن :) خودمو چشم نزنم بزنم به تخته (تق تق) هی میگن چه دختر خوبی، چه دختر با کمالاتی، منم خیلی گرایش دارم با اینجور آدما مراوده داشته باشم، احساس میکنم دوس دارم با آدمهای با تجربه و دانشی بیشتر از خودم در ارتباط باشم، به قول خارجیا wisdom داشته باشن! (خرد، عقل، دانایی، دانش، حکمت، فرزانگی و ...)

به سبک استادمون حسن ختام:

و من الله توفیق :)

پی نوشت: یه خواب دیدم توش امنیت داشت و ناز! نقاشی داشت حتی. چه خواب خوبی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 23:51  توسط م.ک.م | 

هفته ی پیش نمیدونم چند شنبه، رفته بودم یکی از قدیمی ترین خیابونای شهر که فرصتی شد سری به مسجد جامع بزنم و هول هولکی این عکسا رو گرفتم. امیدوارم خوشتون بیاد.

اینجا در ورودی مسجد، در ورودی از قسمت شرقی

پیرمردا جلو در مسجد دور یه میدونچه نشستن و بعضی ها هم عصا بدست، نشستن. یه جور خاصی آدمو نگاه میکنن، نگاهشون برام جالب بود.

در شرقی مسجد

ایوان شرقی

ایوان جنوبی مسجد

بازی بچه ها تو ضلع جنوب غربی مسجد :) این قسمت کتابخونه هم هست. یه کتابخونه ی تقریبا تاریک اما جالب.

عکس از گوشه ی جنوب غربی مسجد، دقیقا کنار در کتابخونه

ایوان غربی

داخل ایوان غربی

رو به ایوان شمالی

ایوان شمالی و گلدسته ها

تلاش اینجانب برای گرفتن عکس هنری :)

بازی فوتبال بچه ها، و پیرمردهایی که سعی داشتن توپشونو براشون بیارن :)

در گوشه ی شمال غربی مسجد که رو به آسد جمال باز میشه،

آسد جمال شخص نیکوکاری بوده که الان خونه ش تو روز تاسوعا غلغله میشه و روایته که خیلی خوب حاجت میده.

اینم عکس پانورما از گوشه ی شمال غربی

و گوشه ی جنوب غربی

حیف که نشد زیاد تو مسجد بمونم. همیشه ی همیشه مسجد یه حس آرامش بهم می داده، بعضی وقتا دوس دارم الکی برم تو مسجد بشینم، یا حتی دراز بکشم و حتی درس بخونم. حیف که مسجدا همیشه بستن، الا مسجد جامع!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 23:2  توسط م.ک.م | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یک عدد انسان
بسیار آرمان گرا و پر از شیطنت
متفکر وفلسفه باف در حد تیم ملی
علاقه مند به کوه نوردی و حالا بیشتر سنگ نوردی
یادگیری زبانهای بلاد کفر از جمله فرانسوی!
نیمچه مَستِر در زبان انگلیسی و خیلی چیزها!
اینجا از خودم - تفکراتم -دیده ها و شنیده ها و خلاصه هر چی که لازم بدونم می نویسم
سوالی هست تعارف نکن بپرس!!!
-----------------------
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است
" سهراب سپهری "

نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
پیوندها
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
ختم قرآن
دست نوشت کوهنورد ( محمد )
طنز کوه ( فرشید داوودی )
نشاط کوهستان ( استاد ستوده )
گل حسرتی ( صورت جدی گونه ی فرشید )
پلوار70 ( فرشته احمدیان فر )
دیار بیستون ( مرتضی زارع )
عشق پاک ( سعیده )
کوهدخت
سحر
یاغیش ( بهرام یعقوبی )
بهت ( پنلوپه )
کومالیا ( لیلا صالحی )
دونا شاپ ( کیانوش فرهادی نژاد )
نقاب کوهستان ( علی سعیدی )
همسفر ( مرتضی )
پاتیرام خداوند آرامش ( مامان حسن )
کانون جوانان منطقه یک-شمیران
کوهنوردی و حس برتر
شکار و طبیعت لرستان ( رضا شکاری )
یک نجاتگر
تهران کوه ( استاد )
آرام کوه ( عباس ثابتیان )
پر عشق ( بشیر شادروان )
دیوانه کوه ( محمد نادعلی نسب )
فری سولو ( همنورد )
نیلوفر واژگون ( فاطمه )
نسیم کوه ( مهدی فرامرزی )
کوهستان اسرار آمیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM