می نویسم تا بماند آنچه که روزی از خاطر می رود

آقا اگه یکی مث فرشید بیاد صاف تیر و نشون انتقادشو سمت من بگیره که تو کوهنورد و سنگ نورد نیستی، خدایی حرفی ندارم بزنم :)) کما اینکه همیشه بهم میگه ها.

اگه یکی دیگه هم بیاد بگه تو مهندس نیستی بازم قبول دارم.

یکی دیگه هم بیاد بگه تو وبلاگ نویسیتم چنگی به دل نمیزنه بازم حقو بهش میدم.

میخوام بگم واقعا وقت نمیکنم به هیچ کاریم برسم، میترسم یکی بیاد بگه خب برای اینکه برنامه ریزی نداری. البته خب من زبون دارم آه این هوا :))) میتونم جوابشو بدما :) ولی خب بازم میگم حق با شماست.

واقعیتش من یه سر دارم هزار سودا:

من یه دختریم که هم دختر مامانمم و دغدغه های تنهایی های مادرم رو دارم، هم دغدغه های ادامه تحصیل، هم خواهر بودن برای برادر و خواهرام، هم دغدغه های دوستام که دوست خوبی براشون باشم، هم دغدغه های یه فرد مفید برای جامعه، هم یه مادر بودن در آینده و ... برای رسیدن به همه ی اینا همه ش دارم تلاش میکنم، همه ش دارم بدو بدو میکنم. بعضی وقتا میگم خدایا روز من کی شب شد؟؟ بعضی وقتا نمیفهمم چقدر هفته ها و ماه ها و سالها مث برق از کنارم رد میشن. من حتی همه ش در حال فکر کردنم. بعضی وقتا نمیرسم کتابایی که نشون کردم برای مطالعه رو حتی نگاه کنم. و بعضی وقتا انقدر بی حوصله م که شب و روز به حد کشنده ای میگذرن. من دختریم که گاهی اوقات از شدت دلتنگی پدرش نمیدونه با غم توی قلبش چیکار کنه... من یه دخترم که دوس دارم مث باد رها باشم تا به همه جا و به همه ی آدما سر بزنم. اما مث گون اون شعر معروف وصلم به زمین و ...

و اینم من در حال بستن دروازه ی میدون ارگ سمنان :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 1:23  توسط م.ک.م | 

ماه رمضونم رسید

گرچه من کلی از قبلش غر زدم که ای وای خدایا آخه چه خبر بود این همه روز. خب خوش انصاف یه روز، دو روز، نه یه ماه که.

ولی خب خدایا نمیتونم کتمان کنم که چقد اذان سحر و اذان مغرب و ربنا شنیدن رو دوس دارم.

خدایا حالا که منو تا این روز زنده نگه داشتی و تقدیرم این بوده که حداقل تا همین الان زنده باشم و شاید تا آخرش باشم. اگه قراره منو از این ماه بیرون بیاری، کمک کن آدم بیرون بیام از این ماه. خدایا گناهای منو تو همین ماه پاک کن. لیاقت انسان جز رسیدن به ذات پاک تو نیست. اما خب انسان خطاکاره. خدای مهربون دستمو بگیر، خدایا نه من رو بلکه دست همه ی بندگانت رو بگیر و رحمت و مغفرت خودت رو شامل حال ما کن. خدایا مارو دست خالی برنگردون. دمت گرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 0:16  توسط م.ک.م | 
همیشه وقتی میخوام برم کوه، وقتی خسته میشم (که خیلی هم میشم و نفس نفس میزنم) وایمیسم و بر میگردم و راهی رو که اومدم نگاه میکنم. ذوقم اینه که تندتر به اون محلی که تو مسیر تعیین میکنم برسم. گرچه نهایت کوه گردی های من، آلپه!!! بر فرض وقتی میخوام برسم کافه رجب، این راهو تیکه تیکه میکنم و هر دفعه که به یه تیکه میرسم، کلی ذوق می کنم. تند تند میرم تا این تیکه ها رو زودتر رد کنم برسم به نقطه ی مورد نظر. این تند تند رفتن هر چند کلی از انرژیم رو میگیره، ولی خب یه جورایی جزو عادتام شده، حتی تو راه رفتنم، حتی تو زندگیم تاثیر گذشته. بعد مدتها از این رفتارم یه نتیجه ای گرفتم:

همیشه خیلی تو زندگیم دوس داشتم به اون چیزایی که میخوام زود برسم. اگه هم نرسیدم رویاش تو ذهنم بوده، این رویاپردازی باعث شده من خیلی از مواقع به خیلی چیزا نرسم. گرچه لیاقت رسیدن رو بهش داشتم اما خب. تو زندگیم به هر چی خواستم رسیدم، به چیزایی که برای رسیدن بهشون تلاش کردم و وقت گذاشتم. ولی خب انسان ذاتا زاده نشده که متوقف بشه و من هم ازین مساله مستثنی نیستم. الان میتونم یه دلیل خوب برای شکستهام پیدا کنم، یا بهتره بگم اشتباهاتم که دیگه برام تجربه شدن. یه مقداری باید از عجول بودنم کم کنم تا نتایجی که میگیرم بهترین تر بشن. خلاصه ش اینکه دارم هی خودمو آنالیز میکنم. خوبه که آدم هر از چندگاهی ببینه که چند چنده؟!

از خودم ممنونم، و با همه ی اینا به خودم افتخار میکنم :)

+ نوشته شده در  جمعه 23 خرداد1393ساعت 23:13  توسط م.ک.م | 

از شما  چه پنهون دوسش دارم.

اسمشم اون بالا نوشتم. نمیدونم از رنگ قرمزش خوشم اومده یا از شکلش. فقط اینو میدونم به عشق تو نگاه اول رسیدم الان :)))

خوشگله نه؟!

 پی نوشت عمرانی:

این اتصال اسمش اتصال فلنجی هستش (فِلَنج تو انگلیسی یعنی بال)، اینجا این اتصال نیمه صلب هستش که تو قاب های خمشی فولادی به کار میره، حالا قاب خمشی چیه

قاب خمشی یه جور سیستم مقاوم در برابر بار جانبی هستش، این بار جانبی میتونه زلزله باشه، میتونه بار باد باشه. قاب خمشی میتونه فولادی باشه میتونه بتنی باشه. این اتصالات تو قاب های خمشی فولادی به کار میرن.

اتصال میتونه ساده باشه، یا صلب. این وسط یه چیزی هست به اسم نیمه صلب. اینی که اینجا نشون داده شده نیمه صلب.

اگه قاب ساختمون ساده باشه اتصال ساده میشه، اگه قاب خمشی باشه، اتصال (تیر به ستون) باید حتما از نوع صلب باشه. حالا یه سری تبصره هام هست که از اتصالای نیمه صلب میان تو قاب خمشی استفاده می کنن و عملکردش تو زلزله و یا باد رو بررسی می کنن. کلی مطلب دیگه هم هست، که فکر کنم همینقدر اگه بد توضیح نداده باشم براتون کافیه :)

+ نوشته شده در  شنبه 10 خرداد1393ساعت 14:24  توسط م.ک.م | 

امروز یه کشفی کردم

بزارین اینجوری شروع کنم.

هفته ی پیش هم اتاقیم بهم گفت تو دوس داری همه چیز ایده آل باشه، با جمله ش موافق بودم. چون واقعا آدم ایده آل گرایی هستم.

امروز دقیقا فهمیدم چقد ایده آل گرایی بده. البته هم می تونه خوب باشه، هم بد. الان برای من بده.

خوبش به این صورته که آدم سعی کنه رفتار ها و اون چیزهایی که به خودش مربوط میشه رو درست کنه.

بدش اینه که انتظاراتت از بقیه هم بالا میره.

آدم می تونه از خودش انتظار داشته باشه و به عبارتی خودشو کنترل کنه. اما رو شرایط و آدمای دیگه هیچ کنترلی نداره.

یه آدم ایده آل گرا مث من، خیلی اذیت میشه، چون همه ش همه چیزو ایده آل می خواد و حتی وقتی خودش ایده آل برخورد و رفتار میکنه، در هرچیزی که در توانشه، اما بازم مغلوبه. چون بقیه چیزا غیر خودش رو نمی تونه. بعد مث الان من میشه که دوس داره از عالم و آدم دور باشه. برای اینکه اگه تنها باشه،کنترل خودش دستشه و خودش خودش رو اذیت نمی کنه.

یکی از ایده آل های من البته نه برای این دنیا، برای بهشت اینه که، اونجا یه جایی بهم بدن، بگن می تونی بشینی همه ش درس بخونی، پژوهش کنی، زبان هایی رو که دوس داری یاد بگیری، جاهایی رو که دوس داری ببینی، رییس باشی، ترجمه کنی، غذاتم آماده ست، حوصله تم سر نمیره، همه کارای دیگه تو بقیه انجام میدن، همه چیز عالیه عالیه. اینقد فرشته گذاشتیم برات غذا بپزن، اینقد فرشته رفت و روب می کنن، اینقدم فرشته گذاشتیم که هی قربون صدقه ت برن بگن، چه سری چه دمی، نه ببخشید چه دختر خوشگلی، خوش تیپی، به به از هر انگشتش هزار هزار پژوهش و زبان مختلف می ریزه.

من یه دختر خودخواه، خود شیفته ی از خود راضیم! می دونم. ولی با همه ی اینا از خودم راضیم :)

+ نوشته شده در  شنبه 3 خرداد1393ساعت 10:6  توسط م.ک.م | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یک عدد انسان
بسیار آرمان گرا و پر از شیطنت
متفکر وفلسفه باف در حد تیم ملی
علاقه مند به کوه نوردی و حالا بیشتر سنگ نوردی
یادگیری زبانهای بلاد کفر از جمله فرانسوی!
نیمچه مَستِر در زبان انگلیسی و خیلی چیزها!
اینجا از خودم - تفکراتم -دیده ها و شنیده ها و خلاصه هر چی که لازم بدونم می نویسم
سوالی هست تعارف نکن بپرس!!!
-----------------------
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است
" سهراب سپهری "

نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
پیوندها
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
ختم قرآن
دست نوشت کوهنورد ( محمد )
طنز کوه ( فرشید داوودی )
نشاط کوهستان ( استاد ستوده )
گل حسرتی ( صورت جدی گونه ی فرشید )
پلوار70 ( فرشته احمدیان فر )
دیار بیستون ( مرتضی زارع )
عشق پاک ( سعیده )
کوهدخت
سحر
یاغیش ( بهرام یعقوبی )
بهت ( پنلوپه )
کومالیا ( لیلا صالحی )
دونا شاپ ( کیانوش فرهادی نژاد )
نقاب کوهستان ( علی سعیدی )
همسفر ( مرتضی )
پاتیرام خداوند آرامش ( مامان حسن )
کانون جوانان منطقه یک-شمیران
کوهنوردی و حس برتر
شکار و طبیعت لرستان ( رضا شکاری )
یک نجاتگر
تهران کوه ( استاد )
آرام کوه ( عباس ثابتیان )
پر عشق ( بشیر شادروان )
دیوانه کوه ( محمد نادعلی نسب )
فری سولو ( همنورد )
نیلوفر واژگون ( فاطمه )
نسیم کوه ( مهدی فرامرزی )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM