می نویسم تا بماند آنچه که روزی از خاطر می رود

فرصتی دست داد تا روز مهندس تو سخنرانی دکتر آزمندیان شرکت کنم. صداشو ضبط کردم اگه کسی خواست میتونم براش بلوتوث کنم. حدود 80 مگا بایت شد. کلی خندیدم و کلی انرژی گرفتم از حرفاش. از ثروتمندان خود ساخته حرف می زد و راه های موفقیت. و من همه ش می پرسیدم از خودم آیا ثروتمند شدن هدف؟! واقعا نمی دونم موفقیت چیه! من هر روز و هر لحظه به این فکر میکنم که چرا هنوز هیچی نشدم؟ و چقد برنامه و فکر توی سرم دارم برای انجام. اما هیچ موقع به این فکر نکرده بودم که ثروتمند بشم. یعنی دوس داشتم تا یه حدی پول داشته باشم و همیشه هم فکر می کردم اینو باید از رشته درسیم در بیارم اما به اینکه از هر راه ممکنی باید آدم پول حلال در بیاره رو فکر میکردم بی احترامی به بقیه ست. برای همین چند تا راه به ذهنم رسید که دارم روشون فکر می کنم. همیشه کاری انجام می دادم برای بقیه فکر میکردم باید پول نگیرم. ولی الان میبینم خب اینجوری که زندگی نمی گذره. من باید تفکر پول ساز داشته باشم. برای تحقق اهداف خودم باید پول در بیارم. متاسفانه یک آدم با افکار بیمارگونه این باور رو به من منتقل می کرد که زن ها باید فقط و فقط تو خونه باشن و من رو یه مدتی تحت تاثیر خودش در آورد. اما من نوید این رو به خودم میدم که سال 1394 یک سال برای آغاز موفقیت های من خواهد شد. و من این پیام رو به کائنات میدم که طبق خواسته ی من حرکت کنن. و اولین دستوری هم که به کائنات میدم اینه که پایان نامه ی اینجانبو جمع کنه (داستانی شده برای خودش)

کتاب Think and grow rich هم با عنوان فارسی "بیندیشید و ثروتمند شوید" کتابی از نویسنده ای با عنوان استاد موفقیت هستش به اسم ناپلئون هیل که ترجمه ش از انتشارات شباهنگ از مهدی قراچه داغی چاپ شده و میگن کتاب خوبیه در زمینه ی موفقیت. من که زبان اصلیشو میخونم. فخر فروشی در کار نیست فقط زبان انگلیسی تاثیر بیشتری در درک مطالب در من داره چون برای خوندن به زبان انگلیسی زمان بیشتری میزارم و بیشتر تمرکز دارم. البته می خونم داستانی ست تخیلی، باید بگم به کتاب هایی که میخوام بخونم اضافه شد!! در ضمن این کتاب، ورژن صوتیش هم موجوده. بگردید پیدا می کنید.

 پی نوشت برای سه نقطه ی گرامی:

تمام پست هایی که فکر می کنم نباید بنویسم ولی می نویسم یا فکر می کنم Ctrl+A  رو بزنم و بعد Delete، فقط به این خاطر میزارم که یه سه نقطه ی مجهولی هست که میخونه و احساس خوبش همیشه با منه. ممنونم از شما. گفتید دنبال این نباشم که شما کی هستین و میشناسمتون یا نه! تنها احتمال ممکن رو در نظر گرفتم و نمیدونم درست بود یا نه! ولی هرگز دنبال شما نخواهم گشت به یک دلیل!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 9:24  توسط م.ک.م | 

میرم کتابخونه تو سرمای زیر صفر! بعد اونجا خاطرات خون آشام میبینم! بعد میگن خارجیا میان میگن نماز جمعه چرا تو دانشگاه تهران برگزار میشه، نمایشگاه کتاب تو مصلی! خب همه چیمون به همه چیمون میاد دیگه! وقتی دخترمون میره کتابخونه خاطرات خون آشام میبینه، عروسی با کتونی میره، درسم باید یه جای غیر متعارف بخونه.

آدم تو کتابخونه با آرامش میتونه فیلم ببینه، و نسکافه بخوره هیشکیم غر نزنه اینا رو نخور اینا ضرر دارن. تازه کلی کلاسم داره، دخترمون میره کتابخونه درس میخونه، رو تزش کار میکنه!

حالا از شوخی گذشته این اولین بارم بود :)) البته یه بارم یه سریال کره ای رو تو یه تایم فشرده تو سالن مطالعه خوابگاه نگاه کردم. لامصبا آدمو میخکوب میکنن. تا تمومشون نکنی ول کن نیستی. فیلم خونم اومده بود پایین :)

حالا من بگم ما رفته بودیم کیش این چند روزه، یه نکته ی جالبی تو رانندگی اونجا بود، اونم اینکه خیلی قوانین راهنمایی رانندگی رو رعایت میکردن و اصلا چراغ راهنما وجود نداشت (ازین سبز و قرمز و زردا) شما تو کشورتون بهش چی میگین؟ منم امروز از خیابون رد شدنی یادم رفت از کیش برگشتم همینجوری سرمو انداختم پایین شیپ استایل از خیابون رد شدم (به خیالم مثل کیش ماشینا وا میسن اول عابر پیاده رد شه)، چشتون روز بد نبینه سمندیه هی بوق میزد. بی شخصیتو میبینید؟! نمی بینه عابر پیاده داره رد میشه سرعتشو کم که نکرد هیچی بوقم میزد!


 پی نوشت مخصوص:

روز بزرگداشت خواجه نصیر الدین طوسی بر شما و روز مهندس بر اینجانب یک عدد مهندس ندید پدید فرخنده باد!


 

+ نوشته شده در  شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 20:11  توسط م.ک.م | 
 

- تو دوست پسر نداری؟

- نه

- مگه میشه دختر به این خوشگلی (منو میگه؟؟؟؟ (الکی مثلا من فروتنم )) کسی رو نداشته باشه؟ باورم نمیشه!

- خب مگه چیه؟ مگه دست و پا ندارم؟! ندارم دیگه

- خاک تو سر امّلت کنن

- خیلی ممنون

پی نوشت: وبلاگم سه ساله شد :)

+ نوشته شده در  جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:22  توسط م.ک.م | 

دیشب ساعت 3:30 از خواب پریدم، لامپ روشن بود. نمیدونستم باید بیدار شم یا بخوابم اونم با خوابی که دیده بودم. لامپو خاموش کردم و سعی کردم دوباره بخوابم. و خوابم رو برای دوستم که آلمانه و تا سه چهار صبح بیدار میمونه تعریف کنم. البته با دو ساعت و نیم اختلاف زمان با ایران! بهش گفتم خواب بد دیدم. گفت چی؟ براش تعریف کردم که:

خواب دیدم خدا مث یه پدر مهربون و به شکل انسان ها بینشون ظاهر شده و برای هر آدمی یه زمانی هست که تو دنیا زندگی کنه. همه شاد بودن و یا حداقل سعی میکردن شاد باشن. و زمانی که نزدیک زمانی می شد که اون گروه ها و دسته ها از دنیا برن، کم کم عصبی و کلافه میشدن. تو این بین وقت رفتن خودمم رسیده بود. به اون پدر نمیتونستم اعتراض کنم انگار به عنوان یه قانون قبول کرده بودم رفتن رو. اما واقعا از رفتنم ناراحت بودم. اما سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم. وقتی وقت رفتن رسید مارو به یه استوانه منتقل کردن و اینجا من از خواب پریدم.

اونم گفت این که بد نیست و من خوابم برد.

پی نوشت 1: من دارم میرم مسافرت، حلال کنید :-)

پی نوشت 2:‌ رای من در صعود قلم:

کویر همت آباد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:2  توسط م.ک.م | 

 

عکس ها از: حنا

دوشنبه هفته پیش این خوشبختی نصیبم شد تا با همراهی حنا (حنانه) بر سرزمین سمنان معظم له! فرود بیام. سفر بسیار شاد و لذت بخشی برای بنده بود :) نظر حنا رو هم از خودش بپرسید. من هم از تنهایی در اومدم هم تونستم صاحب کلی عکسِ پروفایلِ جدید و خوشگل بشم و اینکه به چند بنای تاریخی سمنان سر زدم بعد دو سال تحصیل در این شهر.

ازونجایی که عکاس فقط عکس تکی های خودم رو فرستاده بنده نمیتونم عکس بناهای تاریخی رو بزارم چون با اجازه تون در همه ی عکس ها یک عدد اینجانب حضور به هم رسوندم :))

فقط راجع به این عکس بالا توضیحاتی میدم که خیلی برای خودم جالب انگیزناک بود.

این عکس متعلق به یه خانم که حدود 4000 سال پیش زندگی می کرده. یعنی 2000 سال پیش از میلاد مسیح :) و سال 74 کشف شده. این خانم با توجه به شیوه ی دفنش حدس زده میشه که معتقد به آیین میتراییسم بوده و در این آیین معتقد بودن که بعد از مرگ هم زندگی هست برای همین اگه دقت کنید برای ایشون غذا گذاشتن که نشونه ش گوشت گاو بوده و اون ظرف سفالی خاکستری! که از گوشت گاو فقط استخوناش مونده. که دقیقا وسط تصویر جدا از استخون های خودش دیده میشه. اگه به دست این خانم دقت کنید زیورآلات داره. یکی انگشتر و یکی هم النگو که جنسشون از مفرق. عصر مفرق قبل از عصر آهن بوده. البته یه گردنبندی هم دور گردنش بوده که اینجا دیده نمیشه ولی ما یه تیکه شو موزه دیدیم. این اسکلت با خاک دورش کنده شده و به موزه آورده شده. نکته ی غم انگیز اما جالب این اسکلت اینه که این خانم باردار بوده :(

اون گردی که اون وسط میبینید سر بچه بوده. چون هنگام زایمان بچه اول پاش اومده (تو زایمان اول باید سر بیاد) منجر به مرگ بچه و مادر شده. تو عکس سوم استخونای ریز که متعلق به بچه هستن دیده میشه. نمیدونم چرا هر دفعه این عکسو میبینم یه جوری میشم. تا حالا اسکلت اینجوری ندیده بودم. بنا به گفته ی کارمند موزه، این اسکلت هیچ جای دنیا و هیچ جای کشور نیست و منحصر به فرده. موزه ای هم که این اسکلت درش هست اسمش هست گرمابه حضرت که به غیر از این چند تا کاسه بشقاب سفالی داره و زیورآلات مفرقی و... . و البته موزه اول گرمابه یا همون حموم عمومی خودمون بوده.

نا گفته نمونه که ما ازین کوزه های بزرگ که یه سری دخترا رو میزارن داخلش هم دیدیم

خلاصه اینکه عالی بود. هم حضور حنا در کنارم در یکی از سفرهام به سمنان، هم پیتزا رست بیف خوشمزه ه ه و هم سمنان گردی و هم شیطنت های قطار و ...

راسته که میگن:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

و شاعر هم خیلی عالی میگه:

خاطرات سمنان با حنا محال یادم بره

سخن آخر:

امام علے(ع):

از گذشتگان پند گیرید پیش از آنکه آیندگان از شما پند گیرند
و دنیای نکوهیده را رها کنید، زیرا این دنیا کسانی را رها کرده
که عاشق‌تر از شما به آن بودند.

خطبه ۳۲

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 8:47  توسط م.ک.م | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یک عدد انسان
بسیار آرمان گرا و پر از شیطنت
متفکر وفلسفه باف در حد تیم ملی
علاقه مند به کوه نوردی و حالا بیشتر سنگ نوردی
یادگیری زبانهای بلاد کفر از جمله فرانسوی!
نیمچه مَستِر در زبان انگلیسی و خیلی چیزها!
اینجا از خودم - تفکراتم -دیده ها و شنیده ها و خلاصه هر چی که لازم بدونم می نویسم
سوالی هست تعارف نکن بپرس!!!
-----------------------
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است
" سهراب سپهری "

نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
پیوندها
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
دست نوشت کوهنورد ( محمد )
طنز کوه ( فرشید داوودی )
نشاط کوهستان ( استاد ستوده )
گل حسرتی ( صورت جدی گونه ی فرشید )
پلوار70 ( فرشته احمدیان فر )
دیار بیستون ( مرتضی زارع )
عشق پاک ( سعیده )
بهت ( پنلوپه )
کومالیا ( لیلا صالحی )
دونا شاپ ( کیانوش فرهادی نژاد )
نقاب کوهستان ( علی سعیدی )
همسفر ( مرتضی )
پاتیرام خداوند آرامش ( مامان حسن )
کوهنوردی و حس برتر
شکار و طبیعت لرستان ( رضا شکاری )
تهران کوه ( استاد )
آرام کوه ( عباس ثابتیان )
پر عشق ( بشیر شادروان )
دیوانه کوه ( محمد نادعلی نسب )
فری سولو ( همنورد )
نیلوفر واژگون ( فاطمه )
نسیم کوه ( مهدی فرامرزی )
کوهستان اسرار آمیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM