X
تبلیغات
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
می نویسم تا بماند آنچه که روزی از خاطر می رود
 دل نوشته
کافه کوه رفتم، سنگ رفتم، عکس هم ندارم جز یکی.

این حسن، حسن دوست داشتنی، فرشته ی ناز خدا  

حسن خیلی دوست دارم خیلیییییییی

معرف حضور هستن که :دی

اینجا خوابگاهه :دی. تختشم تخت یه بنده خداییه که رفته خونه، لحاف و بالششو جمع کرده گذاشته تو کمدش !!!! ما هم تختشو آشپزخونه کردیم! یه خورده شلوغه

اینم که میبینید منظره ای بسیار زیبا از جلوی کمد منه. تخت من دقیقا پشت سرم در زمان عکس گرفتنه :دی

هر سری که بر می گردم سمنان اینجوری برگه ها و جزوه هارو پخش می کنم زمین که نشون بدم چقدر با دانشم! حالا سوال راجع به متن عکس داشتین در خدمتم

یه چیزایی هست. جدیدا کشفشون کردم. مثل :

- مثل اینکه بعضی وقتا فکر می کنی به هیچ دردی نمیخوری و کسی دوست نداره، اما فارغ از اینی که برای بعضیها خیلی خیلی هستی. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو  کنی.

- بعضی وقتا برای دوستا، خانواده، شاگردا، استادا، یا حتی آدمای رهگذر باید فقط گوش باشی، آدمها احتیاج دارن که حرفاشون رو به یکی بزنن. و چقدر خوبه این فرصت رو بهشون بدی. به آدمهایی که مطمئنا صد در صد کامل نیستن و به هر حال یه جورایی ممکن الخطان. فرصتی که نگاه کنی تو چشماشون و برای چند لحظه یه حس خوب بهشون بدی. بعضی وقتا این حرفا حرف نیست. شاید غرغر کردن، شاید درد دل.

- یه وقتایی هست. دلت می گیره از آدما، از دوستا یا حتی عزیزترین کسایی که تو زندگیتن و با خودت می گی باهاش دیگه حرف نمی زنم. باهاش سر سنگین میشم. اما راستیتش مگه ما چقدر عمر می کنیم که بخوایم هی ناراحت و دلگیر باشیم. یه جورایی باید ایرادای رفتارای دیگران رو بپذیریم. دیگران رو که نمیشه تغییر داد، اما می تونیم ظرفیت خودمون رو بالا ببریم. همونطور که آدمهایی بودن و هستن که برای ما اینکار رو انجام میدن. چشم رو رفتارهای نادرست ما میزارن. آدمهایی که برای حتی چند لحظه میزارن خودت باشی. من درونیت. خلاصه برای یک بار هم که شده این فرصت رو به یه نفر تو زندگیتون بدین :)

- تو این ماه زیبا برای منم دعا کنید لطفا :)

پ.ن: به علت اینکه امتحان های ترمم داره شروع میشه تا مدتی کمتر خواهم بود.

|+| نوشته شده توسط م.ک.م در جمعه 27 اردیبهشت1392  |
 از همه جا

اینجا سمنان است !

و نیز اینجا هم !

رفته بودیم کافی شاپ بخوریم !

فضا دو نفره ست !

اینجا شیرازه، عکس هم ارسالی. سپاس می داریم

کفش های مبارک بنده؛ خواستم فضا هنری شه !

معرفی می کنم: بستنی هستن بچه ها، بچه ها بستنی !

من، کوله م، بستنی ! در کنار پارک ملت :دی

کوله و بستنی بدون من ! و پارک ملت

اینم خودم ! چرا من اینجوری طنابو گرفتم ؟!؟!

این یک شلم شورباست، درسته اشتباه نمی بینید

|+| نوشته شده توسط م.ک.م در سه شنبه 24 اردیبهشت1392  |
 مرضیه نو می شود!

میخوام عکس بزارم، پرشین گیگ نمیدونم چرا همکاری نمی کنه

یه دو هفته س برنامه های سنگم شروع شده، یعنی زندگی شروع شده هااااااا

اصلا در راستای حرکت های نو در کوهنوردی من هم دارم نو می شم!

میخوام دیگه اجازه ندم هیچی بین من و سنگ یا حداقل یه کوهنوردی سبک فاصله بندازه. واقعا ورزش روحیه آدمو عوض می کنه. با اینکه تمام بدنم درد می کنه اما واقعا حالم عالیه و نمی خوام اجازه بدم این حال خوب رو کسی یا حرفی خراب کنه. راستش یه چیزایی راجع به خودم کشف کردم!

قدرت ناخودآگاه من:

- گوشی من برای نوتیفیکیشن دلیوری اس ام اس هم آلارم اس ام اس رو میزنه. چند وقتی بود میگفتم کاش صداش در نمی اومد. اگه بدونید چی شد! چشش کوور شد  کلا دیگه هیچ صدایی از گوشیم در نمیاد. برای همین نه می فهمم کی کِی اس ام اس می ده نه کی کِی زنگ می زنه! نه می تونم آهنگ گوش بدم!!

- هفته پیش خیلی زمان کم داشتم تا به قطار سمنان برسم. دوستم گفت فوقش برو ترمینال جنوب با اتوبوس بیا. منم گفتم به هیچ وجه، من باید با قطار بیام. دقیقا همینطور شد. دقایق آخر رسیدم و با قطار اومدم.

....

البته در این بین یه نیروی دیگه ای هم بود، خواست خدا

یه بار یادمه می خواستم یه اتفاقی بیافته پشت تلفن به دوستم می گفتم من باید این کارو انجام بدم، که یهو مامانم ازون طرف گفت: " نگو باید، بگو ان شاء الله. اگه خدا نخواد نمی تونی. " این حرف مادرم همیشه تو گوشمه اما خب بعضی وقتا یادم میره. برای همین تصمیم گرفتم ازین به بعد فکر منفی به ذهنم راه ندم و هر چی رو که می خوام با تمام وجود از خدا و کائنات بخوام.

در این بین باید بگم افکار مسموم هم کم نیست. آدمهایی که نه و اما و اگر میارن و میخوان به طریقی شما رو مایوس کنن.

یه جمله هست که می گه:

"تو این دنیا برای همه ی آدما هم جا هست هم فرصت، پس هیچ وقت سعی نکن جای کس دیگه ای رو بگیری."راستش می خوام جامو تو این دنیا پیدا کنم. به جایی برسم که با حسرت به داشته های دیگران نگاه نکنم. این زندگی جدید من خواهد بود اگر خدا بخواد و اگر خدا عمر بده.

در راستای لنگ دیگران نبودن هم بگم، جمعه بعد برنامه ی سنگ رفتم روبرو پارک ملت بستنی متری زدم که ایشالا گوشت شه به تنم، مدارکشم موجوده که اگه پرشین گیگ درست شه میزارم ببینید که ما ازین جور خوونواده ها نیستیم که بستنی نتونیم بخوریم. البته کتمان نمی کنیم که اگر دوستی هم کنارمان بود بیشتر خوش می گذشت اما خب دوستان سعادت با من بودن رو هی از خودشون دریغ می کنن

من این هفته اگه خدا بخواد مسیر شکاف و گل سنگ، سنگ آلبرت رو صعود می کنم!!!

می گی نه؟؟؟ پس منتظر قسمت بعدی پست باش !

تا پست بعدی و حرکت نوی دیگه خدا نگهدار دوست من

 

|+| نوشته شده توسط م.ک.م در یکشنبه 22 اردیبهشت1392  |
 حقیقت تلخ

از ابتدای وبلاگ نویسیم می خوام یه تحلیلی بر اوضاع و احوال خودم و نوشته هام داشته باشم.

اون اوایل خدایی نوشته هام واقعا خام بود و همه ش یه جور غر غر بود. اصلا هم این پیش بینی رو براش نداشتم که به کوه و کوه نویسی برسه. تا اینکه تصمیم گرفتم از لیلا اسفندیاری بنویسم. به خاطر سرچ هایی که داشتم با فرشید آشنا شدم. یادمه تو وبلاگش کامنت گذاشتم ( همین روزا بود به گمانم ) که می خوام از لیلا بنویسم و شما انگار دوستشی و ... نزدیکای صعود قلم بود. آره همین روزا بود. فرشید که وبلاگمو خوند کلی نکته بهم یاد داد. اون روزا سنگ رو هم تازه شروع کرده بودم. همون دختری که اولش می ترسید از سنگ اما شیفته ش شده بود. یه شور و هیجانی تو وجودم بود که نمی دونم چطور وصفش کنم. اگه برگردم به نوشته های اون روزام همه ش انرژی بود. گذشت و گذشت و گذشت تا این دختر پدرش رو خیلی ناگهانی و بدون هیچ انگاری از دست داد. باید بگم تازه زمانی بود که این دختر رفت تو عالم خلسه. خلسه ی اینکه نمی دونست چیکار کنه و چیکار باید بکنه. این روزا خیلیا تنهاش گذاشتن. خیلی خیلیها. اما آدمهایی بودن که دور و برش بودن هنوز و این دختر ازشون سپاسگزاره. توی این خلسه همچنان درسش رو می خوند. درسی که وصیت پدرش بود همیشه. دخترک همینکه نزدیک عید می شد اندوه بزرگی رو هم داشت. اینکه وای این عید بدون پدر چی می شه. بدون پدر مگه عید میشه اصلا! در کمال بهت و ناباوریش عید هم اومد و گذشت. دخترک هر روز و هر روز به فکر فرو می رفت و غرق در عالم خودش بود. یه روز به خودش گفت: نه باید بگم سر خودش داد زد: بسهههههههههههه

ازون دادا که وقتی اون روش بالا میاد می کشه. دخترک چند ماهه خیلی چیزا یاد گرفته. اینکه این دنیا در کنار قشنگیهاش دنیای نامردیه. دخترک تو وبلاگ مامان حسن خونده بود که: آدم باید در لحظه زندگی کنه و از همین الانش لذت ببره. آدم نباید خیلی خیلی دور بره. اونقدر دور که گم بشه. دخترک فهمید که خیلی اطرافیانش رو دوس داره.مخصوصا خانوادش رو. روزهایی که از خونه دور می شد دل تنگیهاش یادش می آوردن که چقدر اونارو دوس داره. یادش می آوردن که هیچ چیزی تو این دنیا به اندازه ی یه خانواده ی خوب ارزش نداره. دخترک اما به این نتیجه هم رسیده بود که آدم نباید خیلی هم خودشو درگیر اطرافیانش کنه. بعضی وقتا باید دل کند و رفت. باید یاد بگیره که مجبوره برای خودش زندگی کنه دقیقا عین جمله ی بهرام تو وبلاگش. حتی اگه عاشق کسی باشی و اون رنج ببره مجبوری برای خودت زندگی کنی. گرچه این زندگی کردن باعث رنج دیگری بشه. دخترک شاید داره زندگی کردن یاد می گیره. دخترک داره یاد می گیره حساسیت هاشو بزاره کنار. حساسیت به اینکه دیگران چی می گن و چی کار می کنن. دخترک داره یاد می گیره رو پای خودش بایسته. دخترک می خواد تنها زندگی کردن رو یاد بگیره. یاد بگیره وابسته و لنگ دیگران نباشه. لنگ دیگران نبودن رو هم از فرشید یاد گرفته. دخترک دیگه اون دختر سابق نیست. دخترک دیگه هر حرف و توهینی رو نظاره نمی کنه. دخترک شاید کمی بهتر شاید کمی بدتر شده. اما دیگه ...

دخترک عصر جمعه دلش گرفته بود، درست مثل سابق. اما این دفعه به خودش گفت: عزیزم آروم باش. و به خودش انرژی داد. به خودش امید داد. به همین سادگی. دخترک از خیلی ها دلگیر شده. اما بعضی ها دیگه براش وزنی ندارن. بعضی ها رو هم دوس داره مثل سابق. دخترک تشکر می کنه از یک نفر که همیشه بهش انرژی داد و پند. از یکی که ممنونشه برای همه ی بودنش. از یکی که میخونه این متن رو. از یکی که در اعتقادات ۱۸۰ درجه باهم متفاوتن اما حرف هاش گاهی آبی بر آتش بود. دخترک تشکر می کنه از یکی که براش با فاصله ی سنی زیادی که دارن، اما ارزش و احترام قائل بود. از کسی که زیاد نبوده اما اگه بوده موثر بوده. دخترک تشکر می کنه از دوستی که خندوندش در اوقاتی که به خنده احتیاج داشت. دخترک تشکر می کنه از رهگذری که اومد و نموند اما انقلابی تو ذهن دخترک ایجاد کرد. از یه دهاتی. دخترک راستی خودشم دهاتیه! دخترک خیلی راه داره که بره و خیلی چیزا داره واسه یاد گرفتن.

دخترک می خواد گاهی سکوت کنه و فقط و فقط سر تا پا گوش بشه. دخترک شیطون دیروز دخترک شیطون امروز دخترک شیطون فردا هم خواهد بود. اما کمی بزرگتر، قدم بر می داره. امیدواره که اینطور باشه. دخترک چقدر پراکنده حرف زد اما خواست حرفهاشو بگه و بره. دخترک گاهی برای یه بستنی خوردن با کسی هم دلش تنگ می شد.  اما همین نیم ساعت پیش بازم دوستش با یه متن این حقیقت تلخ رو یادش آورد که: دختر لنگ دیگران نباش. آدمها سرشون خیلی شلوغه. دیگه دوستا برای هم وقتی ندارن. متوقف نشو. تو هم باید بری ... 

و کسی فکر نکرد که درآبادی ویران شده دیگر نان نیست ...

و همه مردم شهر ، بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست ...

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ...

و زمانی شده است که بغیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست.

 " حمید مصدق "

 

|+| نوشته شده توسط م.ک.م در شنبه 14 اردیبهشت1392  |
 سخنی چند ...
  • اولا بگویم که نگران حال من نباشید، من گاهی به گمانم فقط گاهی به سرم میزند، از چه لحاظ و چرا خدا عالم است. این روزها که گذشت و من هی از مرگ نوشتم و ناراحتی روزهای بدی برای احوالات روحی این جانب بود. خودمان هم نمی فهمیم یهو چرا اینجوری می شود. آسمان و ریسمان را همچین بهم می بافیم که بیا و ببین. راستش، راست راستش این اوضاع روحی بعد از مرگ پدر آنچنان درب داغون شد که به بهانه ای از هم می پاشد.
  • ثانیا بگویم که این خبر خیلی خوشحال کننده ی ورود یک نوزاد که هنوز به قول امیر حسین ( برادر بالقوه ی نوزاد) اندازه ی بند انگشت است  امید را به من بازگرداند. امید اینکه هنوز خدا از بشر نا امید نشده است!
  • ثالثا با اینکه مدتی سرمان را مانند کبک در سمنان قایم کرده بودیم، اصلا درس نمی خواندیم و هی درگیر پروژه های وامانده ی ترم قبل بودیم مگر نمره های درخشانمان چشم حسودان را کور کند، هکذا که چنین هم شد و یک نمره های درخشانی گرفتیم که فعلا داده ایم در تاریخ ثبتشان کنند!!!
  • رابعا دلمان گرچه نمی خواهد اما یک تصمیم پیش پیشانه ای گرفته ایم که تا مدتی در وبلاگمان را تخته کنیم. راستش حرفی برای گفتن نداریم... اگر قطعی شد تا مدتی خدا نگهدارتان
  • خامسا این یک بند را برای کسی می گذاریم که در نبودنش خیلی دلمان برایش تنگ شده و نبودش را داریم احساس می کنیم. کسی که از آن روز اولی که آمدیم سمنان تا ... اصلا ما را تنها نگذاشته و نگذارد و نمی ... این آخری را نمی دانیم. فعلا در قهر با ما به سر می برد تا الله اعلم. همین جا از همین بند، پاراگراف و ... می گوییم که: دلمان خیلی برایت تنگ شده و راستش را بخواهی خیلی چیزها ازتو یاد گرفته ایم، اما کور خوندی اگه فکر کنی من با تو آشتی می کنم، حتی تا آخر عمر! می خواستی قهر نکنی  شاید اینجا را بخواند، شاید هم روحش خبر نداشته باشد اینجا از برایش نگاشته ایم.
  • سادسا که ما به هر طریق که شده این ۵ شنبه قدوم مبارک خود را به یا بند یخچال یا پل خواب یا شیر پلا مزین می کنیم!!! خواستید گوسفندی! چیزی قربانی کنید قبلا هماهنگ کنید.
  • سابعا اینکه یادمان نمی آید چه می خواهیم بگوییم. حرف هایمان ته کشید. ساعت ۱۲:۵۱ ظهر است و ما باید برویم یک لقمه نان و برنج و مرغ نوش جان کنیم و رهسپار کسب علم شویم. فقط یک سری عکس می خواهیم بگذاریم این پرشین گیگ اساسی قاطی کرده، به محض درست شدن حتما می گذاریم تا شما از آخرین دست گل های ما با خبر شوید. والسلام!

پ.ن: با اینکه سالگرد فوت پدرم ۱۲ شهریوره، و خب این لحظه رو دوست دارم کنار مزارش باشم اما دوس دارم صعود قلم هم شرکت کنم. برای همین رایم رو همین جا اعلام میکنم. اگه خواستم بیام که رای هم داده باشم  همه منتظر رای نهایی و تعیین کننده بودن که مرضیه گفت: قله بود قلعه بود چی بود همون ماران :دی امید که خدا عمری بده شرکت کنیم. البته من برای شهریور یه برنامه توپ سنگ نوردی هم دارم که فعلا رو نمی کنم!!!

 پ.ن ۲:

  •  آشتی حاصل شد.
  • برنامه سنگ هم رفتم.
  • اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمیرسی!
  • وقتی کسی اندازه ت نیست، به اندازه خودت دست نزن ( حسین پناهی )
|+| نوشته شده توسط م.ک.م در سه شنبه 10 اردیبهشت1392  |
 
 
بالا