می نویسم تا بماند آنچه که روزی از خاطر می رود

نسیم

فرشید

و بهرام

برنامه ی بسیار خوبی بود، ازینکه این فرصت رو داشتم که دوباره درس های جدیدی بگیرم نه فقط از سنگ نوردی، بلکه درس زندگی، ازینکه باز فرصتی برای تفکر داشتم، خدا رو شاکرم.

شاید تعریف کردن از شخصیتی که خیلی ها به عنوان دوست نزدیک، ازش صحبت می کنن، از طرف من جایز نباشه، اما واقعا از مصاحبت با نسیم، لذت بردم. به شخصه براش آرزوی موفقیت دارم :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مهر1393ساعت 22:25  توسط م.ک.م | 

تو نیکی می کن و در دجله انداز *** که ایزد در بیابانت دهد باز

نمای بزرگتر

فهمیدم مشکل کجا بود :) مشکلی که هر سری جلوی چشمم بود اما نمی دیدمش! مشکل 4 تا صفر ناقابل بود که بنده یادم می رفت بزارم :) خب یه خان داره رد میشه به امید خدا

نمی دونید چقدر خوشحالم. از دوستانی که زحمت کشیدن و نظر گذاشتن هم ممنون :)

مشکل ورژن نداشت، وقتی دوباره ورژن رو تغییر دادم و اتفاقی نیافتاد فکرم کار افتاد.

خدایا سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مهر1393ساعت 9:17  توسط م.ک.م | 

آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید

این برای اوناییه که میرن دوست دختر دوست پسر کسی میشن! من امروز بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که این فلسفه ی این دوستیاست

چرا یه نفر نیست عاشق من بشه من بیام اینجا از مکالمات عاشقانه مون بنویسم؟ هااا؟؟؟ نه واقعا؟ این چه وضعشه آخه؟ مردم این عاشقا رو از کجای دلشون میارن ما نمیتونیم بیاریم؟؟

اینم پایان نامه محترم بنده ست، شروع نشده به گل نشسته :(

هیچ کدوم از مقاطع تیر و ستون ساختمون همسایه جواب نمیده :(

همسایه: پایان نامه یه بنده خدایی که من باید روش تحلیلمو باهاش چک کنم!

پی نوشت:

آدمی به غایت تنبل هستم من! هنوز مشکل این بیچاره (قاب همسایه) را حل نکرده ام :(

مقاله هایم را ننوشته ام.

و اینکه دلم برای یک فر خوردن در سنگ ها تنگ شده می باشد :( منو میشه ببرین سنگ نوردی فرود تمرین کنیم؟؟؟ خدایی حال صعود ندارم :(

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 21:2  توسط م.ک.م | 

کمی بالا تر از بند یخچال

جان پناه شروین

پناهگاه شیرپلا از مسیر تیغه ها!

خودم!

مسیر و همنوردان محترم گروه

دوباره خودم در قله ی اس پی لت، البته گفتن این فرعیشه ولی من که توجه کردم ای فرعیه از اصلیه بلند تر بود!

مسیر برگشت

پناهگاه کلچال و مسیر برگشت از کلکچال

شرح:

برنامه تیغه های اس پی لت روز جمعه تو گروه برگزار شد که بنده هم حضوری به هم رسوندم! تقریبا ساعت 7:15 از میدون مجسمه شروع به حرکت کردیم و ساعت 8:30 شب جمشیدیه بودیم!

من فکر می کردم مث سری قبل فقط میریم یه مسیری رو رو تیغه ها و بعدش برمیگردیم دربند! زهی خیال باطل که از کلکچال برگشتیم. مساله سنگ نوردیش نبود، مساله ارتفاع و ترس از تیغه هام نبود، چون من قبلا تو یه برنامه این مسیر رو طی کرده بودم تا یک سوم، و چون یکی از بچه ها نتونست بیاد و جان پناه مونده بود، از دربند برگشتیم. اما این دفعه سرپرست عزمشو جزم کرده بود که همه برن رو تیغه ها. مساله جمشیدیه و کلکچاله که من زیاد دوسش ندارم! من فقط مسیر آلپ خودم رو دوست دارم. تو مسیر برگشت قله اس پی لت هم رفتیم! و نهایتا پناهگاه کلکچال و بعد هم جمشیدیه. یکی از علت هایی که ما دیر رسیدیم پایین زانو درد اینجانب بود! من اینهمه رو زانوم کار کردم که تو فرود درد نگیره، اما خب انگار فقط تا نصف مسیر فرود اثر داشت. هوا تاریک، وزیدن بادای وحشتناک و ترسای بیخود من از هر چیزی و جیغ در آخر برنامه!! ولی باورتون نمیشه اگه بگم چقد بهم خوش گذشت! هرچند تا دو سه روز از درد عضلات دست و پا می نالیدم! وای دلم برای سنگ نوردی هم تنگ شده :( حاضرم بازم اون ترس و هیجان روی تیغه ها و سنگ نوردی بدون تجهیزات رو تو ارتفاع تجربه کنم... دلم میخواد این دفعه از پناهگاه پلنگچال برم ایستگاه 5 و بعدش شیرپلا، و بعدشم دربند، و یا اینکه از ایستگاه 5 برم توچال و با تله کابین برگردم پایین، با اینکه اصلا توچالو به خاطر شیب زیادش دوست ندارم، اما ناچارم اعتراف کنم دلم براش تنگ شده :(

- راستی ساعت توی عکسا یه ساعت جلو، ساعت دوربینو تنظیم نکرده بودم!

- "اس پی لت": به سبک خودم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت 23:22  توسط م.ک.م | 

امروز داشتم نقش مخاطب خاص دوستمو بازی میکردم! هر چی میگفت باید جوابشو میدادم.

یه نقش دعوایی و مشاجره ای!

اینجور معلومه که آقای محترم وقتی از بقیه ناراحته میاد سر دوست من خالی میکنه، و باید بهش یادآوری کرد که اینجا (بین اون دو تا) میدون جنگ نیست! منم به دوستم گفتم منطقی نیست چنین ازدواجی! آدم ناراحتی اعصاب میگیره! میدونید دوستم بهم چی گفت؟ گفت که میرسیم به این نکته که تو گفتی (یعنی من): "بله منطقی نیست مرضیه جان. این مشکل وجود داره. و شاید قابل تغییر هم نباشه. اما هر آدمی یه مشکلی داره. باید درکل ببینی یه آدم چقدر مشکل داره چقدر خوبی، ببین این مشکله! منم قبول دارم. اما اینکه چرا من چسبیدم به این، چون توی خیلی چیزهای دیگه از بقیه ی آدمهایی که من دیدم بهتره و اینکه آدم ناراحتی اعصاب بگیره یا نه، دست خودشه، یعله اگه با مایو بپری وسط برف استخون درد میگیری!!!اما نمیشه چون بیرون برف میاد از خونه درنیای بیرون!!!میشه لباس پشمی و پالتو پوشید و بیرون هم رفت. میدونی مرضیه، رابطه داشتن سخته، خیلی سخته. حتی رابطه ی دوتا دوست همجنس،هم سخته. دیگه چه برسه به جنس مخالف"

خب حرفاش درسته. من خیلی آدم سخت گیریم به نظرم :( شاید نتونستم آدما رو با ایرادهاشون بپذیرم. همیشه فکر کردم اگه قراره آدمی رو انتخاب کنم بگردم ایده آل ترینش رو پیدا کنم. همیشه کوچکترین رفتارای بقیه اذیتم کرده. البته نه همه. مواردی هم بوده که نادیده گرفتم کلا شخص رو. نمیدونم شاید نتونستم راجع به آدما صفات خوب و بدشون رو جدا کنم. شاید نخواستم دقت کنم بشناسمشون (نظرم کلی، مونث یا مذکر). همیشه وقتی دیدم نتونستم جمعی رو تحمل کنم، خودم رو ازون جمع جدا کردم...

پی نوشت:

دیالوگ های آخرین فیلمی که دیدم:The fault in our stars

آگوستوس:

- تو انقدر درگیر خودت بودن هستی که نمی دونی چقدر بی نظیر هستی

-I'm in love with you، شنیدی چی گفتم؟ عاشقتم و میدونم که عشق یه چیز بیهوده ست، و اینکه فراموش اجتناب ناپذیره و اینکه همه ما محکوم هستیم که یه روز همه مون به خاک بر می گردیم و میدونم که خورشید در آخر تنها زمینی که داریم رو می بلعه و من عاشق توام؛ شرمنده ...

آنه فرانک:

در چنین لحظاتی، هرگز نمی تونم به بدبختی و مشکلات فکر کنم، بلکه به زیبایی هایی که هنوز وجود دارد، فکر می کنم. و سعی کن شادی و خوشبختی را به زندگی ات بازگردانی. به زیبایی های اطراف نگاه کن و شاد باش!

زندگی با درد هم ممکنه!

پی نوشت دوم:

نمیدونم به این چیزایی که میخوام بگم شاید بخندین ولی بعضی وقتا میگم اگه من جای این جوجه فنچای 17، 18 ساله بودم چجوری بودم؟

ازین وبلاگایی که میان می نویسن: امروز آقاییم برام فلان چیو خرید، امروز با آقای همسر رفتیم فلان وسیله ی خونه مونو دیدیم!!! اینایی که کل دنیاشون این چیزاست. نمیخوام مسخره کنم میخوام بگم شاید ازون اول باید یه راه بدون دغدغه و راحت برای زندگی انتخاب میکردم!!! قبول میکردم همیشه لباسام بوی قرمه سبزی بده، تو خونه میشدم خانوم خونه ی حرف گوش کن که تمام فکر و ذکرش ضبط و ربط خونه زندگی و شوهرش بود و در پایان + بچه هاش!!! قناعت میکردم به یه زندگی روتین!!! میشد یعنی؟! من می تونستم آیا؟ در نهاد من هست همچین زندگی ای؟

"وای همسری چقد دوست دارم، قلبونت بلم فدات بشم پیشی من!!!! ایشششششششش تصورشم نمیتونم بکنم :))) این چه ادبیاتیه. خب درست صحبت کنید مالیات نداره به خدا!

+ نوشته شده در  جمعه 28 شهریور1393ساعت 17:31  توسط م.ک.م | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یک عدد انسان
بسیار آرمان گرا و پر از شیطنت
متفکر وفلسفه باف در حد تیم ملی
علاقه مند به کوه نوردی و حالا بیشتر سنگ نوردی
یادگیری زبانهای بلاد کفر از جمله فرانسوی!
نیمچه مَستِر در زبان انگلیسی و خیلی چیزها!
اینجا از خودم - تفکراتم -دیده ها و شنیده ها و خلاصه هر چی که لازم بدونم می نویسم
سوالی هست تعارف نکن بپرس!!!
-----------------------
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است
" سهراب سپهری "

نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
پیوندها
بانک اطلاعات اهدا کنندگان سلولهای بنیادی ایران
ختم قرآن
دست نوشت کوهنورد ( محمد )
طنز کوه ( فرشید داوودی )
نشاط کوهستان ( استاد ستوده )
گل حسرتی ( صورت جدی گونه ی فرشید )
پلوار70 ( فرشته احمدیان فر )
دیار بیستون ( مرتضی زارع )
عشق پاک ( سعیده )
کوهدخت
سحر
یاغیش ( بهرام یعقوبی )
بهت ( پنلوپه )
کومالیا ( لیلا صالحی )
دونا شاپ ( کیانوش فرهادی نژاد )
نقاب کوهستان ( علی سعیدی )
همسفر ( مرتضی )
پاتیرام خداوند آرامش ( مامان حسن )
کانون جوانان منطقه یک-شمیران
کوهنوردی و حس برتر
شکار و طبیعت لرستان ( رضا شکاری )
یک نجاتگر
تهران کوه ( استاد )
آرام کوه ( عباس ثابتیان )
پر عشق ( بشیر شادروان )
دیوانه کوه ( محمد نادعلی نسب )
فری سولو ( همنورد )
نیلوفر واژگون ( فاطمه )
نسیم کوه ( مهدی فرامرزی )
کوهستان اسرار آمیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM